سرم سنگین شده است
نه اینکه گمان کنی
من ،عروسک شیطان رام نشدنی بیقرار،
سر سنگین شده باشم،
نه!
فقط سرم سنگین شده است.
نه اینکه فکر کنی سرم از سنگ شده است،
نه!
فقط سرم سنگین شده است.
آری....حق با توست...
منم آن «خودخواه ترین» دختر شهر
که همه مردم شهر
از رخ ام بیزارند...
چون نکردم هرگز، کامی را کامروا
چون که از لعل لبانم هرگز، کسی سیراب نشد!!!
باز هم قصه زندگی ام تکرار شد
باز هم همه چیز از اول...
این دفعه« او »هم رفت..
«او»،همان مرد عزیزی که مرا « خودخواه» خواند،
۰
۰
۰
هی فلانی...تو چرا اینجایی؟؟!!
همه از دیدن من بیزارند...
بس کن شیون را ...
و برو...
قعر این گور عمیق،هیچ مدفونی نیست
این منم عروسک سنگی و سخت
که در آغوش و تنش،هیچ گرمایی نیست...
بر لبش طعمی نیست.
برو جانم....برو از اینجا زود...
برو که جایی نمانده به تنم،که تو هم زخم زنی!
برو که پشت سرم، هر چه که میشد گفتند..
تو فقط تکراری!!!
تو کله شق،
چنان بیقرار و سرکشی !
من آنچنان ز دست کارهای تو
پر از چرا های بیجواب و مبهم ام،
که ذهن و قلب خسته ام
به سان یک چراگه وسیع در امده
که خاطرات تو مدام درآن چهار نعل میدوند.
اینقدر
بهم نزن حال مرا
صدایش آزارم میدهد..
کور میشود
اشتهای بی نظیر من به خواستنت
آن زمان که مزه مزه میکنم
طعم تلخ فکرهای خام ِ پر ز شهوت تو را
با زبان همچو نیش عقربم
.
.
.
.
.
سیر میشوم ز بودنت
طعم تلخ فکرهای تو
کور میکند اشتهای« خواستن تو را»
دست راستم...دستم راستت
..من و تو رو در رو
تخته نرد...و دو تا تاس سفید.
تو سر اغاز این بازی شیرین هستی
قلب من به رنگ مهره های تو
چشم تو به رنگ مهره های من
تاس ریختی...تاس جفت اوردی!
تو عجب خوش اقبال
،تو عجب خوش شانسی
تاس من پنج و سه است
سدی من میسازم بر ره تو
که نبندی باز سفر از دل من
دست تو...دست من....و دو تا تاس سفید
هر کجا مهره ای و خاطره ای
و زمان میگذرد
خانه های عشقمان ساخته شده...
راه رفتن،راه از همدیگر گذشتن
بر من و تو... بسته شد
تاس ریختی.
..یک و دو..
.میخندم!!
ولی غافل که تو با تاس یک ات
می زنی مهره تنهای مرا،می بری قلب مرا
تو حریف قَدَری!!
این قمار تکرار شد...
.همه چیز از اول
دست تو...دست من و دو تا تاس سفید
باز هم شانس یار توبود
باز هم بخت همراه تو بود
و منم بازنده این بازی نرد
نرد عشق من و تو
باختم قلبم را!!
بردی بازی را ..بردی عشقم را
ولی در اخر کار
تو به نجوا زیر گوشم خواندی
عشق من ،غصه نخور
...برد من از پا قدم عشق تو بود
شانس من چشم تو ودیدن تو
بخت من اسم تو بود.
من در این بادیه تنها ماندم
و هنوز جان دارم
و خودم می دانم
که همه "زندگی ام" را باید...
باید از عشق ِ تو ممنو(؟) باشم
من هنوز شک دارم
که چه باید باشد
اخر این ابهام...
"عین" یا "نون"؟!؟!؟!
تو بگو.....
نمیدانم
این "عشق من" است که تاریخ انقضا دارد
یا"لیاقت تو"
در هر صورت
دیگر دوستت ندارم.
دکتر گفت:"گول" خونت زیاد شده
زیاد "گول" میخوری؟
گفتم "نه"
گفت یه نسخه مینویسم:
امپول بی وفایی ،صبح ،ظهر، شب.
شربت بی معرفتی
قرص زیر زبانی دروغ
بعد گفت: در ضمن
شنیدن هر گونه حرف عاشقانه قدغن
چون حاوی میزان زیادی "گول" است.
"عاشق می شوم٬ عاشق میشوی٬عاشق می شود٬...."
"می روم٬ می روی٬می رود٬می رویم......"
تو ابله٬
هیچ وقت«صرف فعل» را یاد نگرفتی
هر وقت «عاشق می شوم»
«می روی»!!!
هر وقت «می روم»
تازه
«عاشق می شوی»!!!
گناه من نیست اگر بعد از
"تو"
"او"
امد
تقصیر قوانین دستوری است.
غلط نکنم این الگانس سوار های مومن و شریف
بازاریاب های بهشتن..
واسه همینه که دارن خودشونو (...) می کشن که همه را به زرو بفرستن بهشت
میگی نه؟؟؟؟
خوب حتما نیستن که تو میگی نه...
ولی هستناااااااااااا
با توام..
ای بنی بشری که در کمین قلب من نشسته ای..
به چشمانم نگاه نکن...
به دستانم نگاه کن..
ببین که همه انگشتانم در حضورت خم شده اند جز یکی...
و تو خوب میدانی ان یکی کدام است!!!
نمی دونم!!!
اگر هرچی دلم میخواد، بگم،
سبک میشم؟ یا سبک میشم؟
وقتی دلت گرفته ،میخوای گریه کنی...
یه درد دل بیشتر می چسبه یا یه درد دل؟؟؟
من از چشم گنه کارت
من از قلب ریا کارت
من از افکار بیمارت
من از لحن طلبکارت
من از گفتار بی شرمت
من از توهین و دشنامت
من از انکار و اصرارت
من از دلبستگی هایت
من از شرمندگی هایت
من از خُلقت
من از خویت
من از رویت
من از نامت
من از یادت
من از فکرت
من از عشقت
به حد مرگ بیزام
روزگاری من و تو
عاشق هم بودیم
در شبی مهتابی
تو برایم خواندی:
نازنینم،
عشقم،
تکیه کن بر دستام
و دگر هیچ مخور
غم بی تکیه گهی
که منم تکیه گهت
و بدان ای گل من
که پناهت مردی است
که مثال کوه است
و چه اسان من خام
باورت می کردم
و نمی دانستم
تکیه کردن بر عشق
تکیه بر قامت سست باد است
ابرهای یقینم امروز
به کناری رفتند
ماه تو پیدا شد
و چه ننگین ماهی!!
خاطر ِ جمع ِ من امروز از تو
ناگهان منها شد
و تو چون کبک هنوز
دل به این فاصله برفی شوم خوش کردی
"که نخواهد فهمید!!!"
ولی ابرها امروز به کناری رفتند
رعد حرفای خودت طوفان ساخت
سرد و بارانی شد
صحن خاکستری چشمانش
ناگهان باد وزید
بادی از خاطره بوسه تو بر رخ او
ابرها را پس زد..ماه از ان پشت یهو پیدا شد
و چه ننگین ماهی!!!!